تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

فنجان قهوه را برداشتم که سر بکشم. گرماش روی صورتم لغزید. نصف صورتم گرم بود نیم دیگرش سرد، مثل شبی که توی حمام گیر افتاده بودم. راه فراری نبود غیر از پنجره. نصف بدنم گرم شده بود نیم دیگرش سرد. گفت سردم شده. ساحل محمودآباد سرد بود. آدم سگ لرز می گرفت. بارانی من براش بلند بود. مثل لباس عروس. "عروس خوش قدم" را روی صندلی اوتوبوس دیده بودم. تو خواب و بیداری. بین چالوس و بابل. بابل، آستارا را از من دزدیده بود. پنج سالی می گذشت از آستارای آخرین بار. دل حامد برای مسخره بازی هام تنگ شده بود. آخرین باری که رفتیم برای خوردن آش دوغ، نزدیک حیران، رو به روی سیم خاردار مرز، تریلی ها از استامبول می رسیدند. قبل از رسیدن همیشه خوابم می برد، مثل اسب. آمل تا بابل خواب آورترین مسیر دنیا بود. از اتوبوس که پیاده می شدم راننده های سواری حمله می کردند، مثل خبرنگارها. من بی اعتنا بودم، عینهو رییس جمهور، مثل استاد روزهای پایان ترم. دکتر بیگی شده بود محبوب ترین استاد دانشکده، سلطان پل های شمال ایران. می گفت گارانتی پل بابلسر تمام شده، هر لحظه ممکن است فرو بریزد. صدبار از روش رد شدم نریخت. می خواست بریزد، گفتم نریز نمی خورم. بیهوده گی عظمایی گرفته بودم از خوردن و بیدار ماندن. نمی خوابیدم اما خواب می دیدم. همه نگاه می کردند، نمی دیدند. من می دیدم اما نمی فهمیدم. یکی صدام می کرد، بیدار شو بابک ساعت پنج شده. پنج سال گذشت از اولین سردرگمی، اولین دل مرده گی. روز اول با ساندیس و بیسکویت روی تخت فیبر سه لا خوابم برد. پنج سال بعد من در حمام گیر افتاده بودم. ساعت روی یازده ایستاده بود. از پنجره خودم را بیرون می کشیدم. نفس نمی کشیدم. نصف بدنم سرد شده بود، نیم دیگرش گرم. قهوه ی داغ گرماش روی صورتم لغزیده بود.

... فنجان قهوه را سر کشیدم.

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 1:1 | لینک  |