تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 طرح: کامبیز درم بخش

 بی قراری

بالاخره بعدِ آن همه بی تابی و کلافه گیِ مدام، داشتم موفق می شدم. آن همه انتظار و لحظه شماری داشت تمام می شد. خون خونم را خورده بود و یک عالمه کفر و بد و بی راه بسته بودم به ناف زمین و زمان. هنوز باورم نمی شد که من هم به آن جا رسیده باشم، به نقطه ی هدف. هدفی که ثابت و بی تحرک بود و برای رسیدن به آن وجب به وجب و مورچه شمار خودم را بهش نزدیک کرده بودم؛ آرام و سرگاز، نیم کلاج به نیم کلاج.

ترمز دستی را کشیدم. سویچ را چرخاندم و پیاده شدم. نازلِ سرشلنگ را از روی شانه ی پمپ بلند کردم و چپاندم توی مخزن گاز ماشین.

 

 رمانتیک

مرد کُتش را از آویز دمِ در برداشت و بی دل و دماغ گفت:

«مطمئنم با رفتن من همه چی درست می شه. آره من می رم. من پا روی دلم می ذارم و می رم. من می خواستم تو رو خوش بخت کنم اما حالا که تو با من خوش بخت نمی شی، من از زندگیت می رم بیرون. می رم چون عاشقتم، چون می خوام خوش بخت بشی... برام دعا کن.» و برگشت سمتِ در تا برای همیشه آن خانه را ترک کند. زن از روی کاناپه بلند شد و رفت سمت آشپزخانه:

ـ «داری میری بیا این کیسه ی آشغال رو هم بذار بیرون، دم در.»   

 (عنوان این پست از سهراب سپهری است)

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 12:59 | لینک  | 

 طرح: کامبیز درم بخش

دلم غنج رفته بود برای دریا. برای آبی دریا. نگاه از پنجره گرفتم. چارپایه و خرک را برداشتم و بردم گذاشتم گوشه ی اتاق. قوطیِ رنگ آبی را توی دست گرفتم و خیره به کف اتاق، روی موزائیک های ترک خورده زانو زدم. قوطی را غل دادم کف اتاق. تمام رنگ قوطی پخشِ زمین شد و سُر خورد و رفت از پای قرنیز دیوار تا دم دم های چارپایه. خم شدم همکفِ موزائیک و یک وری خیره شدم به لایه ی ضخیم رنگ آبی که ماسیده بود روی آن، عینهو وقتی که یله می شدم روی ماسه های ساحل و چشم درویش و بی سیرمونی زل می زدم به لایه ی آبی دریا که آن دورترها می چسبید به پای آسمان بلند فیروزه ای.

بلند شدم و از بالا به آبیِ کف اتاق خیره شدم. از بالا غلظتش یک هوا کم تر بود. نرم تر می زد انگار. خودِ آسمان بود، آسمان بالای دریا.

رنگ قوطی، بی قاعده از چپ و راست غلتیده بود روی کف. شکل نامنظمی گرفته بود، مثل گربه ی چاقی که قوز کرده کفلش را چسبانده باشد به زمین تا آفتاب بخوابد به تیره ی کمرش. آمدم که برگردم سمت پنجره، ناغافل پاشنه ام گرفت به قوطیِ رنگ زرد. قوطی غل خورد وسط اتاق و تمامش پاشید روی آبی. گربه سبز شد. آسمان سبز شد، دریا هم.

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 14:39 | لینک  | 

طرح: حسن کریم زاده

آب گیر

 پروانه پر گرفت و آمد نشست پای هرزه علف های کنار آبگیر. قورباغه ی سبز لجنی روی پنجه نیم خیز شد و شلاقی پرید و پروانه را به زبان گرفت. هنوز دُم چه بال های پروانه را قورت نداده بود که قرقی خاکستری از بالاسر آبگیر هوار شد روی علف ها و قورباغه را توی چنگال فشرد. مکثی کرد و پرید. چرخ پیروزمندانه ای زد و آمد که اوج بگیرد سمت صخره ها، صدای شلیک تفنگ در تمام شکارگاه پیچید. قرقی با چنگال بسته، بی وزن و کله پا تاب خورد و افتاد وسط نرگس های آن طرف آبگیر. از چهار طرف لاشه ی قرقی دسته پروانه های سفید و شیری از لای نرگس ها به پرواز درآمدند و راه گرفتند سمت هرزه علف ها.

 

 زنگ انشا

 روزنامه ی محلی عکس مردی را چاپ کرده بود که پلاکاردی حاوی این جمله را در دست داشت: «معلم نان ندارد.» روزنامه را تا کرد و گذاشت روی میز و رفت ایستاد پای تخته وایت بُرد.

ـ «خوب بچه ها! چیزی که این جا می نویسم موضوع انشای هفته ی بعد شماست.»

و بعد ماژیک را در دست گرفت و شروع کرد به نوشتن:«موضوع انشا: علم بهتر است یا ث...» جوهر ماژیک تمام شد.

معلم درپوش ماژیک را گذاشت و پرتش کرد توی سطل آشغال و از همان جا زل زد به روزنامه. دانش آموزی که گوشه ی نیمکت ردیف آخر نشسته بود بلند شد و با هیجان گفت:

«آقا اجازه! یا ثروت، یا ثروت»

 

کرایه کشی

راننده پیاده شد و داد زد:

«آزادی، آزادی بیا، آزادی...»

پسرک دست فروش، تخته کار به گردن از میان عابرها گذشت:

«آب زرشک، آب زرشک بخور، آب زرشک...»

 ..... . . .  .    .    .    .        .         .             .                  .

(عنوان این پست برگرفته از براده های سید حسن حسینی است.)             

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 4:35 | لینک  | 

 

گذشته ترها هر دو هفته یک بار، طنزهای کوتاهی با موضوعات مختلف روز در ستونی با عنوان "ذورنقه" برای نشریه ی پیک آستارا می نوشتم. از آخرین شماره ای که ذوزنقه در آن چاپ شد دو سال و چند ماه می گذرد.

حالا از اوایل آبان امسال ستون ذوزنقه دوباره سر و کله اش پیدا شده و این بار به جای طنزهای تاریخ مصرف دار روزانه، داستانک هایی با رگه نخ هایی از طنز تلخ است که از نگارش چند تای آن ها مدت ها می گذرد و قبلن در جاهای مختلف چاپ شده اند و قدیمی ترین شان هم همین "عصرانه" است که در سال 81 برنده ی جایزه ی طنز برتر مسابقه ی بمب ساعتی در ماه نامه ی گل آقا شد. این داستانک ها همه شان مشمول فرم و قالب داستان های مینی مال نیستند و بعضی هاشان حال و هوای وبلاگی دارند و احتمالن دل مشغولی های شخصی من انگیزه ی ارتکاب شان بوده است. مسلمن قرار نیست که بقیه هم حتمن خوششان بیاید.

(عنوان این پست، برگرفته از یکی از اشعار بیژن نجدی است.)

 

عصرانه

 میشل آن سوی اتاق نشسته و به سوزان خیره شده بود. سوزان هم در حالی که غذا می خورد با افتخار به میشل نگاه می کرد.

ـ «میشل! اگه بدونی من چه قدر تو رو دوست دارم. من اگه تو رو نداشتم چی کار باید می کردم؟! می دونم که تو هم منو دوست داری. اینو از چشمات می خونم.»

و بعد استخوان های ته مانده ی غذایش را برد و جلوی میشل گذاشت. میشل به علامت تشکر دُمش را تکان داد.

 

رهایی روی ریل

 گفتم: می رم می خوابم زیر قطار، تکه تکه بشم تا از دست تو و این زندگی نکبت خلاص شم.

گفت: برو به جهنم، برو بذار یه نفس راحت بکشم.

گفتم: زیاد جوش نخور، امشب شب آخریه که منو می بینی.

...

صبح روز بعد روزنامه ی سراسری تیتر زد:

«خط آهن قزوین ـ رشت ـ آستارا تا پانزده سال دیگر قطعن به بهره برداری نخواهد رسید.»

 

پرده ی آخر

 جاده خیس شد. گوساله پرید وسط جاده. راننده پا روی ترمز انداخت. جاده ایستاد. کامیون لغزید. زمین رفت بالا. آسمان آمد پایین. دنده راست رفت توی شکم راننده. همه جا یکهو سیاه شد.

سواری زد کنار. مسافرهای سواری پیاده شدند و کنار کامیون چپ کرده عکس یادگاری گرفتند. گوساله نگاهی به علف های پایین دست انداخت و رفت.

 

 افطار

 پیرمرد دستی به ریش کم پشتش کشید. تسبیح دانه یاقوتش را دست به دست کرد و نگاهش را از چهره ی پسر جوان به گل دسته های امام زاده برگرداند. نگاهش از برزخی درآمد و کم کم رنگ گرفت. دوباره رو کرد به پسر جوان و گفت:

«آره پسر جان. اصل اونه که آدم وقتی جوونه یاد خدا باشه. سرش به راه باشه. حلال خدا رو حروم نکنه و خدمت خلق الله کنه. نزنه همه رقم فسق و فجور دربیاره و از فردای قیامت غافل بمونه، اون وقت پیر که شد و از کت و کمر که افتاد دست به دامن خدا و پیغمبر بشه. ببین به حرمت صاحب این گل دسته و قداست این وقت عزیز دم افطار، دارم با زبون روزه نصیحتت می کنم. چشماتو خوب باز کن و ببین خودتو...»

صدای اذان که بلند شد، پیرمرد تسبیحش را توی جیب انداخت و زیر لب چیزی گفت. پسر جوان بلافاصله بلند شد. نخ سیگاری از جیب شلوارش بیرون آورد و به لب گذاشت و گفت:

«فندک داری حاجی؟!»

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 14:57 | لینک  | 

 

 دو شب قبل از آن، مرد های آبادی که زله شده بودند از غصه بارگذاشتن و رفتن و یله شدن زیر آفتاب گیر قهوه خانه ی چاله بازار و سیگار پشت سیگار دود کردن و انتظار کشیدن برای پیدا شدن سر و کله ی یک ابر تیره ی آبستن، رو به کدخدا شکوه کردند که چه نشسته ایم و ساعت می کُشیم که خشکی و تشنگی همه باغ و مزرعه و اسب و گاو و قاطر و زن و بچه هامان را هلاک کرده و همه زندگی مان رو به قبله افتاده و شد همان که همه یا خدا یا خدا کنان و سلانه و پاشنه کشان، پشت پای کدخدا را گرفتند و رفتند بست ایستادند پای ایوان پیربابای خداشناس که ای شیخ دستی بالا بگیر، دعایی بگو، شفاعتی بکن، بلکه هم مزد آن همه عبادتی که کرده ای و آن همه هدایتی که فرمودی و آن همه خیر و مصلحتی که باعث شدی، رحمی به ما کند و این قهر آسمان را بشکند و بارانی چیزی ببارد. پیربابای خداشناس هم مف بالاکشان همه را جمع کرده و برده بود پای تپه ی بالای بقعه و رو کرده بود به آسمان که ای خدا رحمی کن بر اهل این آبادی و از تقصیرشان درگذر و اقل کم به حرمت و معرفتی که بین من و توست، نعمت بارانت را فرو فرست که این ها رو به هلاکند و بعد مفش را بالا کشیده بود و رو به کدخدا و مردم کرده بود که من کردم آن چه خواسته بودید و گفتم هم آن چه گفته بودید.

فردای آن روز گویی که لشکریان تیمور هجوم آورده باشند، آسمان آبادی به سیاهی عظما نشست و غرومب غرومب رعد بود که پشت به پشت ترکید و بغض آسمان از هم پاشید و ریخت هرآن چه ریختنی بود و هنوز دو شب نکرده، تخته سنگ های کتیبه کوب، قوام از کف دادند و سیل مهیب لاکردار از کمرکش اژدرکوه راه گرفت و آمد همه آبادی و مال و باغ و مزرعه و زن و مرد و بچه و کدخدا و پیربابا و حجله و بساط پیربابا را درهم پیچید و غوطه خوران همه را برد و پاشید وسط باتلاق های پایین دست جلگه.

 ...

 ملاباجی گفته بود آدم از گرسنگی تلف شود شرف دارد به این که از پرخوری بترکد.

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 14:30 | لینک  |