تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

 دو شب قبل از آن، مرد های آبادی که زله شده بودند از غصه بارگذاشتن و رفتن و یله شدن زیر آفتاب گیر قهوه خانه ی چاله بازار و سیگار پشت سیگار دود کردن و انتظار کشیدن برای پیدا شدن سر و کله ی یک ابر تیره ی آبستن، رو به کدخدا شکوه کردند که چه نشسته ایم و ساعت می کُشیم که خشکی و تشنگی همه باغ و مزرعه و اسب و گاو و قاطر و زن و بچه هامان را هلاک کرده و همه زندگی مان رو به قبله افتاده و شد همان که همه یا خدا یا خدا کنان و سلانه و پاشنه کشان، پشت پای کدخدا را گرفتند و رفتند بست ایستادند پای ایوان پیربابای خداشناس که ای شیخ دستی بالا بگیر، دعایی بگو، شفاعتی بکن، بلکه هم مزد آن همه عبادتی که کرده ای و آن همه هدایتی که فرمودی و آن همه خیر و مصلحتی که باعث شدی، رحمی به ما کند و این قهر آسمان را بشکند و بارانی چیزی ببارد. پیربابای خداشناس هم مف بالاکشان همه را جمع کرده و برده بود پای تپه ی بالای بقعه و رو کرده بود به آسمان که ای خدا رحمی کن بر اهل این آبادی و از تقصیرشان درگذر و اقل کم به حرمت و معرفتی که بین من و توست، نعمت بارانت را فرو فرست که این ها رو به هلاکند و بعد مفش را بالا کشیده بود و رو به کدخدا و مردم کرده بود که من کردم آن چه خواسته بودید و گفتم هم آن چه گفته بودید.

فردای آن روز گویی که لشکریان تیمور هجوم آورده باشند، آسمان آبادی به سیاهی عظما نشست و غرومب غرومب رعد بود که پشت به پشت ترکید و بغض آسمان از هم پاشید و ریخت هرآن چه ریختنی بود و هنوز دو شب نکرده، تخته سنگ های کتیبه کوب، قوام از کف دادند و سیل مهیب لاکردار از کمرکش اژدرکوه راه گرفت و آمد همه آبادی و مال و باغ و مزرعه و زن و مرد و بچه و کدخدا و پیربابا و حجله و بساط پیربابا را درهم پیچید و غوطه خوران همه را برد و پاشید وسط باتلاق های پایین دست جلگه.

 ...

 ملاباجی گفته بود آدم از گرسنگی تلف شود شرف دارد به این که از پرخوری بترکد.

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 14:30 | لینک  | 

هم اکنون

در پیش گاه خداوند

بر کتاب مقدس دست می گذارم

و سوگند می خورم

که هرآن چه می گفتم دروغ بود

و

     زمین

             مرکز جهان است.

(اعتراف گالیلئو گالیله در دادگاه کلیسا، سال ۱۶۳۳ میلادی)

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 20:19 | لینک 

 

می‌خواستم از شادی و نشاط مردم قبل از انتخابات بنویسم. می‌خواستم از این‌كه همه شناسنامه‌هایشان را از گنجه و صندوق بیرون آورده‌اند تا قهر و غفلت چهار سال پیش را جبران كنند بنویسم. می‌خواستم بنویسم كه مردم كوچه و خیابان چه‌قدر باهم مهربان شده‌‌اند. می‌خواستم از اطمينان اكثريت جامعه به تغيير بنويسم. می‌خواستم از امید و هیجان و احترامی كه در چشم‌ دخترها و پسرها جریان پیدا كرده بنویسم، از بيداری دوباره‌ی حس قشنگ وطن‌پرستی، از فرياد‌های نرم و دل‌نشين آزادی‌خواهی، از دست‌بند سبز دخترك موفرفری و از نوار سفيد پسربچه‌ی كله‌فندقی.

می‌خواستم بنويسم كه چه نقشه‌هايی دارم برای جشن فردای رأی‌گيری. می خواستم از چهارشنبه‌ای بنويسم كه با مجتبی تمام جاده‌ی كناره را از بابل تا رامسر با نوار سبز آمديم. می‌خواستم از شور انتخاباتی بچه های آستارا بنويسم، می‌خواستم بنويسم كه شايد پس از سال‌ها همين شنبه‌ی بعد از رأی‌گيری، های های گريه كنم. گريه كنم از فرط خوش‌حالی. گريه كنم به‌خاطر رهايی از تنش‌های عصبی كه در اين چهار سال تحمل كردم. به‌خاطر سقوط انحصارطلبی، برای پايان دروغ‌گويی…

بد شد. خيلی بد شد. فكر همه‌جا را می‌شد كرد جز اين‌. باور كردن اين‌كه نتيجه‌ی انتخابات از قبل معلوم باشد از فحش ناموس هم سنگين‌تر است. مطمئنم خوش‌بين‌ترين هواداران احمدی‌نژاد هم خيال 24 ميليون رأی حتا به مخيله‌شان خطور نمی‌كرد. وقتی علی، تنها دو ساعت پس از اتمام رأی‌گيری زنگ زد و گفت كه زمزمه‌های رأی 24 ميليون برای احمدی‌نژاد همه‌جا پيچيده خنده‌ام گرفت، خنده‌ی تمسخر. چند ساعت بعد كه تلويزيون هم آمار نهایی 24 ميليون را اعلام كرد دوباره خنده‌ام گرفت، خنده‌ی تلخ و بی‌نمك ناباوری .

خيلی تلاش كرده بوديم كه اطرافيان ناراضی‌مان را مجاب كنيم تا برای بهتر شدن اوضاع، بي آن‌كه پا روي هيچ قانوني بگذارند، غرور و سرسنگيني روشن‌فكرانه‌ي خود را كنار بگذارند و فقط پای صندوق بيايند. خيلی زور زده بوديم كه به هم‌دیگر بفهمانيم كه بايد شكاف ميان اصلاح‌طلبان را درز بگيريم تا احمدی‌نژاد و يارانش دوباره از آن نگيرند و بالا بيايند. خيلی مايه گذاشتيم در دانشگاه، در خيابان، در تاكسی، در باجه‌ی روزنامه‌فروشی، در اينترنت، بين خانواده و ميان فاميل. يك مثنوی دليل آورديم برای هر نفر تا بداند كه چرا احمدی‌نژاد را نمی‌خواهيم، كه چرا كس ديگری را ترجيح می‌دهيم، كه بفهمد حرف حسابمان چيست، تا بداند بابت به خطر افتادن منافع نداشته‌مان نيست كه اين‌قدر جلز و ولز می‌كنيم.

تمام شد. همه‌چيز به ناجوانمردانه‌ترين شكلی تمام شد. اين نتيجه اگر منطقی بود و قابل پيش‌بينی، شايد اين‌قدر نمی‌سوختيم، اين‌قدر بهتمان نمی‌زد. اما منطقی نبود. خدا می‌داند كه نبود. خدا می‌داند كه منصفانه نبود. اگر می‌دانستيم قرار از قبل بر اين است كه ركورد 22 ميليون خاتمی شكسته شود، اگر می‌دانستيم كه قرار بر اين است كه هيچ كدام از سه نامزد ديگر حتا در زادگاهشان هم نتوانند رأی اول را كسب كنند، شايد اصلا قاطی ماجرا نمی‌شديم. ما از جسم و روحمان مايه گذاشتيم. ما تمام احساس و عاطفه و حيثيت و انسانيتمان را ريختيم وسط. ما با وضو رأی داديم. ما يا ذالجلال و الاكرام گفتيم. ما خودمان ديديم كه بی‌شماريم. ما پيشاپيش ديديم كه پيروزيم. ما وجود خدا را كنار خودمان حس كرديم. ما دموكراسی نصفه نيمه را باور كرديم. ولی چه ناباورانه بازی خورديم.

مگر ما چه می‌خواستيم؟ مگر حرف ما چه بود؟ كجای دغدغه‌های ما خطرناك بود؟ كدام خواسته‌ی ما غير قانونی بود؟ ما كه عاشق چشم و ابروی موسوی نبوديم. ما كه طلسم لهجه‌ی آب‌دار كروبی نشده بوديم. ما كه فدراليسم شاعرانه‌ی رضايی را جدی نگرفته بوديم و ما كه با تيپ و قيافه‌ی احمدی‌نژاد كاری نداشتيم. ما كه دنبال ولنگاری و بی‌بندوباری نبوديم. ما كه تمام زورمان را می‌زديم تا خواسته‌هايمان از كاسه‌ی قانون بيرون نريزد.

ما ذهنمان خسته شده بود. ما قلبمان درد داشت از تفكری كه در اين چهارسال بر شانه‌هامان ايستاد و رسميت يافت . تفكر بی‌حسابی كه حتا قادر به حفظ ظواهر هم نبود و مدام دست به نقض خودش می‌زد.     

می‌خواهم از بهت و حيرت همه‌ی كسانی كه می‌شناسم بنويسم، می‌خواهم از نااميدی و افسردگی‌‌ام بنويسم. می‌خواهم از خمودگی و خشم خطرناك شهر بنويسم، از نامردی‌های صدا و سيما، از قطعی اس‌ام‌اس و مسنجر و كندی اینترنت، از اين‌كه چه بر سرمان آمد، كه جای كلاه گونی بر سرمان رفت. می خواهم بنويسم از بساط بی‌قاعده‌ای كه ناغافل سر راهمان پهن شد، از آرزوها و نقشه‌هايی كه سراب از آب درآمد. می‌خواهم بنويسم اما به خدا ديگر خسته‌ شدم.

به‌خاطر تلاش‌هايی هم كه كرديم هیچ پشيمان نيستيم، تازه كلی هم به خودمان افتخار می‌كنيم، به تمام فريادهايمان، به عصبانی شدن‌هايمان، به دل‌ريسه رفتن‌هايمان و به طرز فكرمان كه دروغ و فریب و توهم و نامردی و حذف مخالف جايی درش ندارد. ما با كسی پدركشتگی نداشتيم. ما فقط وطن‌مان را دوست داشتيم. هيچ‌يك از خواسته‌های ما با اعتقادات پذيرفته شده در تضاد نبود. هيچ‌يك از ما آشوب‌طلب نبوديم و نيستيم. ما چيزی از اغتشاش‌گری نمی‌دانستيم و نمی‌دانيم. بزرگ‌ترين سلاح ما همان رأی ما بود كه توی صندوق انداختيم و معلوم نشد كجا رفت. حالا مانده‌ايم سراغ رأی خود را از کی بگيريم!      

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 23:27 | لینک  |